تبليغاتX
در رویای بابــِــل

در رویای بابــِــل

کاناپه حالا دیگر هشت سال است که اینجاست.اندام مطرود و غمزده اش را از جلوی خانه عموی الیاس ، کشان کشان آوردیم میان دشت و هیچ برنامه ای برایش نداشتیم.فقط فکر کردیم که باید بیاوریمش آنجا. تا غروب عرق هر سه تایمان را در آورد و وقتی روبروی خورشید کم نای پاییز جفت و جورش کردیم،رویش ولو شدیم و سیگار کشیدیم.

همیشه اینطور اینجا نبود.اولها نزدیک کارگاه بلوک زنی گذاشته بودیمش.علف های آنجا همیشه تروتازه بودند و پاییزها خوشبو.کمی که گذشت فکر کردیم وق زدن به رژه افسرده یک مشت کارگر بلوک زنی مچاله میان بیلرسوتهای سیمانی هیچ حالمان را یهتر نمی کند.بردیمش کنار آب راکد انتهای دشت.افق خوبی داشت و ارگه یک کرت قدیمی و متروک نزدیکش بود که ظهرها سایه ناراحتش را می انداخت روی حوالی برکه و صدای ملخ های کسلش.

زوج فربهی هم آنجا می آمدند و شام روزهای تعطیلشان را بجای بقالی از میان آب برکه بیرون می کشیدند.نزدیکهای ظهر سروکله دوج باری پوسیده و کرم رنگشان پیدا می شد.هلک هلک خرت و پرتشان را توی ساحل عمیق برکه خالی می کردند.دوتا صندلی گل و گشاد ماهیگیری و چوبها و قلابها و یک پیک نیکی که غروبها گرمشان می  کرد و یک میز لاغر و فرسوده فلزی و لیوانها و فلاکس و چند قوطی گرنتس و چیپس.و کمی بعد هم یک آباژور چرک و زهوار دررفته که به برق ماشین می زدندش.همه چیز را که می چیدند، قلابها را توی آب می انداختند و به کارشان می رسیدند.حرف می زدند ،می خندیدند،گاهی با هم به آسمان زل می زدند و در باد سرد مست می کردند و می خوابیدند و گاهی زن برایمان دستی تکان می داد.

وقتی از صیدشان راضی می شدند ، بساطشان را جمع می کردند و با دوج بی چراغشان می رفتند و اطراف برکه خالی می شد.مثل بساط یک گروه شامورتی که شبها از کنار محله ای جمع می شوند و انگار هیچ وقت آنجا نبوده اند.برنامه نمایش روزهای جمعه به مذاقمان خوش آمده بود و چند پاکت سیگار و نوشابه می آوردیم و غرقشان می شدیم.انگار که دعوت باشیم به یک خرده درام با نمایشنامه ای دم دستی.

روال کار این بود تا آنکه یک جمعه دوج آمد و فقط مرد را  توی خودش جا داده بود.با صندلی و ده ،دوازده قوطی لم داد کنار برکه و به آب راکد چشم دوخت و شروع کرد به بالا انداختن قوطیها و غمگینانه اینکار را ادامه داد.نزدیکیهای ظهر پلیسها آمدند.دست های مرد را به پشت بستند و قوطی های خالی را با پا هل دادند توی آب و هیکل نامتعادل و خمودش را در ماشینشان چپاندند و رفتند.

بعد از آن دوباره جای کاناپه را عوض کردیم.آوردیمش جایی که حساب می کردیم وسط دشت باشد. جای که هنوز هم همین حساب نکبتی را رویش باز کرده ایم.علف هایش بلندتر از باقی مرغزار است و با کمر که رویش ولو شوی دیدت را کور می کنند.مصطفی ، درست یک هفته قبل از آنکه کفشدوزکها میان دسته اش لانه کنند، با دوستش رویش خوابید و الیاس نعش توله سگش را چند متری همینجا تشییع کرد و حالا همه از هم دوریم.مصطفی یک قبرستانی توی بالکان یا یوگوسلاوی پیدا کرده که بگذارند فلسفه بلنباند و الیاس رفته ونکوور و سول می خواند و من هنوز وقتی به شهر می آیم سری به کاناپه می زنم.کفشدوزکهای طمع زده هنوز آنجایند و تمام دسته هایش را جلبک پوشانده و گله به گله روی نشیمنگاهش کپک بسته.تا غروب پیشش می مانم و نگاهش می کنم و فکرمی کنم مصرانه شبیه کاناپه ایست رها شده.میان یک مرغزار پاییزی ، آهسته عصرهای بازنشستگیش را می گذراند و من را غرق می کند میان اندامش.میان یک دوران مغموم موجودیت و درد عظیم بی خاطرگی هایم.

                               ناطور | بهار 88

                                                                     ناطور را از اینجا بگیرید

بعدالتحریر یکم: لوگوی ناطور را برای یک گروه صنفی دانشگاهمان آماده کردم.رفیقم-زدزد- سفارشش را داد.

بعدالتحریر دویم: آلبوم فرار از تاریکی گروه آوای مردمی که گمانم حالا اسمش شده آتشباد را چند سالیست همیشه میان آهنگهای پلیرم جا می دهم و تراک افسانه ناتمام را می توانم به راحتی بهترین پراگرسیو ایرانی بدانم.

                                                 Public Voice

                                             Incomplete Legend-Scape From Darkness()

 

 

+نوشته شده در Sun 3 Jan 2010ساعت17:32توسط اسمیت اسمیت | |

در حس گمنام تانیث مردانه تا ندارم و گمان همینگوی و مزارع گندمش را به ارضایی افلاکی می رسانم.من، مردکی حیران با حس آویزان مردانگی و تخمدانی معلق در روایتی بازگشت ناپذیر،صورت آلتی نعوظ را در زیر ضربات تبرزینی باستانی له می کنم.من حس اصیل انتقامم از وسعت اشکبار ناتوانی ها و فواصل . بیرحمی بیرنگم را در تمنای رعب آور باکره ای بی چهره خواهی خواند.من اسپرماتوزوییدی بی احساس که بر تریبونی مدفون، با زبان الکنم اپرای وزارت وحشت و دلدادگی استراوینسکی را عربده می زنم و قیمت عریانگیم نعره اجتماعی بی حنجره است.

                                   Gray Saint-Garden

بعدالتحریر یکم: طرح را برای کانون اکنون عقیم دوران دانشگاهم زدم.شب یلدای غریب امسالم مرا حسابی یاد آن دوران انداخت.

 بعدالتحریر  دویم: مایکل کنا و آثار جواهرمانندش سرزنده ترین و دلخوش کننده ترین غایتیست که در زندگی دشوار عکاسانه به آن دلبسته ام.کسیست که به او رجعت می کنم.بی عذاب وجدان درگیرش می شوم.

             Michael Kenna

                                                                       آثار کنا

             Mahdi Rahman

                                                                  رجعت های من

+نوشته شده در Thu 24 Dec 2009ساعت3:27توسط اسمیت اسمیت | |